لسان الملك سپهر

148

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

واردات جهان ، اما خير را نيكو دارند و از شر بپرهيزند . [ بازگشت عبد المسيح ] مع القصه عبد المسيح به شتاب باد و برق طىّ مسافت كرده به حضرت كسرى آمد و صورت حال را بازگفت . انوشيروان فرمود تا آن زمان كه چهارده ( 14 ) تن از اولاد ما سلطنت كنند روزگارى دراز خواهد رفت ، از پس آن گوهر چه خواهى باش . و از اين آگهى نداشت كه مدت اين جمله بس اندك خواهد بود - چنان كه در اين كتاب همايون مذكور خواهد شد - . [ خراب شدن پل ] بالجمله چون كسرى از اين قصه بپرداخت و بر حال خويش بياسود ناگاه روزى بانگى مهيب كه دل و جان مىشكست از دجله به گوش او رسيد كه شاه شكست و آن جسر كه بر دجله بسته بود بريخت و ضايع شد . نوشيروان از آن بانگ و آن كلمه و فرو ريختن جسر به نهايت بترسيد و جميع كهنه و سحره و موبدان و منجمان را انجمن كرد و سايب كه در علم قيافت دانشى به كمال داشت نيز حاضر شد . و ملك عجم صورت حال را بازگفت و اين جمله در پاسخ فرو ماندند و زمان خواستند تا در آن كار انديشه كنند و هر كس به مسكن خويش شتافت . اما سايب آن شب را از شهر بيرون شد زمينى را كه بس بلند بود اختيار كرد و بر آن بلندى بنشست و همى به اطراف آسمان و زمين نگران بود ، ناگاه برقى ديد كه از طرف حجاز ظاهر شد و همى مستطيل گشت تا به مشرق رسيد و چون صبح شد ، زير قدم خود را سبز يافت . پس به قيافه بدانست كه از حجاز سلطانى برخيزد كه نام او تا به مشرق ساير گردد و هيچ سلطنتى از آن بزرگتر نباشد و زمين با فرّ و فضل او سبز شود . پس به ميان شهر آمد و موبدان و دانايان را بديد ، ايشان نيز بعضى با بعضى